خاطره ی سکسی。 خاطره شب عروسی

تازه داشتم میرسیدم به اونجایی که افسر قصه زن نازیه رو لخت کرده بود و داشت میرفت ترتیبشو بده که دیدم صغری داره لباشو دندون میگیره ، دیدم دیگه وقتشه فرصت و از دست ندادمو یه دستمو گذاشتم روی سینشو او یکی هم انداختم پشت سرشو کشیدمش جلو لبم رفت رو لبش ، سینشو که نمیتونم وصفش کنم و لبشم که زده بود رو دست هرچی عسله ، نیم ساعتی که لباشو خوردم دستمو بردم زیر شرتشو دیدم خانم از بس آب از کسش راه افتاده شلوارش خیس خیسه ، منم امونش ندادم و سریع لختش کردم و خودمم لخت شدم ، وقتی کیرمو دیدم رنگش مثل گچ سفید شد و اومد در بره آخه کیر من خوابیدش بیست سانته و وای به وقتی که بیدار بشه متر که تو دست و بالم نبود ولی از کیر خر همین مش باقر که توی اتاقش بودیم بزرگتر میشد بهش گفتم نترس عزیزم بهت نمیزارم مثل همون قدیما میخوام لاپا برم ، به هر کلکی بود خرش کردمو آوردمش توی راه ، کیرمو دادم دستش یه خورده که باهاش بازی کرد دیدم دارم میام بهش گفتم بخواب حالا نوبت منه خوابوندمش و شروع کردم با انگشت با چوچولش بازی کردن یادش به خیر اونوقتا کس لیسی مد نشده بود ، یه خورده که مالیدم دیدم وقتشه کیرمو دادم بهش تا بخوره ولی اصلا توی دهنش نمیرفت ، یه خورده بهش زبون زد و گفتم حالا وقتشه گفت نه من دخترم ، گفتم من که نمی خوام بکنمت بعدشم تو مال خودمی می خوام بگیرمت ، اینو که گفتم خیالش راحت شد و چهار دست و پا شد و کونشو قنبل کرد ، منم یه خورده تف زدم به کیرمو و گذاشتم لای پاش دو سه بار که جلو عقب کردم دیدم نمیچسبه و از یه طرف کسشم بد جور زده بود بیرون سر کیرمو گذاشتم دم کسش و آروم میمالوندم خودشم داشت سینه هاشو چنگ میزد ، دیدم بازم حال نمیده آروم آروم سر کیرمو کردم تو کسش که یدفعه خودشو انداخت عقبو تا نصف کیرم رفت تو کسش ، بیچاره شده بودم پردش پاره شد ، گفتم بی خیال بزار حالمو بکنم بعدش به بدبختی فکر کنم گفتم حالا که کار از کار گذشت بزار تا دسته بکنم کردم که جیغش رفت هوا و شانس آوردم که کل محل رفته بودن قبرستون وگرنه میریختن اونجا ، نیم ساعتی تلنبه که زدم خسته شدم بهش گفتم بیا جاها عوض گفت من که کیر ندارم بکنمت گفتم خره بیا روی من تو بالا پایین برو ، انصافا خوب کارشو بلد بود ، حسابی داشتیم حال میکردیمو و توی آسمونا بودیم که حوس کون به سرم زد ، دمر خوابوندمشو یه بالشت هم گذاشتم زیر کونش تا حسابی بیاد بالا گفت چیکار میکنی گفتم میخوام بکنم تو کونت گفت نه درد داره ، گفتم مگه دادی که میگی گفت نه بکن ولی درد داشت دیگه بهت نمیدم منم تو دلم گفتم به درک نده به زور میکنمت ، خلاصه حسابی کونشو تف زدمو گذاشتم دم سوراخش تا اومدم فشار بدم دیدم تا دسته رفت تو ، تعجب کردم وقتی بهش گفتم گفت قبلا با خیار بازش کرده بودم منم گفتم بهتر ، چهار بار که جلو عقب کردم دیدم داره آبم میاد بهش گفتم گفت بریز قرص میخورم منم تا بیخ کردمو آبمم ریختم توی کونش که داد زد سوختم موهامو نکش بماند که ریختن توی کون چه ربطی داشت به قرص خوردن اون خلاصه بلند شدم و لباسامو چوشیدمو و لباساشو تنش کردم و فهمیدم که اون سه بار ارضا شده و به کمر خودم افتخار کردم که چه کمری ، اومدیم بریم بیرون که دیدم ای وای همه ی همسایه ها دارن از پشت پنجره ما رو نگاه میکنن دیگه واقعا بدبخت شده بودم اومدم از در پشتی فرار کنم که یه چیزی مثل عصا خورد توی سرم و بیهوش شدم بعد نیم ساعت که به هوش اومدم دیدم بابا بزرگم بالا سرم نشسته و میگه بچه بی ناموس کمتر برو توی این سایتای سکسی همش توی خواب داشتی بکن بکن میکردی منم مجبور شدم بزنم توی سرت تا خفه شی ، بلند شدم و خدا رو شکر کردم که بدبخت نشدم عصایی هم که خورد توی سرم حقم بود امیدوارم که خوشتون اومدئه باشه ولی خداییش دهنم سرویس شد اینهمه کس و شر نوشتم مخلص همه ی بچه های باحال خودمون : M0stafa. صبح تو خواب و بیدار بودم که دیدم یکی صدام میزنه چشمامو که باز کردم دیدم بله صغری با یه سینی بالا سرم وایساده خوشحال شدم که به به صبحانه رو افتادم ولی وقتی سینی خورد تو سرم فهمدیم که تو دردسر افتادم ، بعد از اینکه سینی رو نوش جان کردم دیدم داره میگه نامرد تو که به من قول ازدواج داده بودی چرا هیچ کاری نمیکنی — جوننننن ؟ چی ؟ آخ یادم اومد چند روز مونده بود به اعزامم بد تو کف بودم یه جا تنها گیرش آورده بودم و به بهونه دوست دارم و میخوامت یه ذره مالونده بودمش و یه لاپایی هم رفته بودم. من چایی رو روی میز گذاشتم و رفتم که لباسم رو عوض کنم. باز از سینه هاش بوسیدم تا روی شکمش … میتونستم استخوان های دنده هاش رو حس کنم. ِ بزرگ نبود اما کلفت بود و کل دهنمو گرفته بود. سلام اسم من ساراست 21سالمه این خاطره مال 9سال پیشه وکاملاواقعیه البته اسمها مستعارن12سالم بودکه مادرم منوبه عقد مردی که 13سال ازم بزرگتربودواصلادوسش نداشتم دراورد. دو تا دکمه بالا مانتومو باز کردمو گفتم چقدر گرمه. الانم حدود دوساله که هر وقت چیزی گیرم نمیاد یاقوتو میکنم. امد کنارم نشست دستشو گرفتم که یهو لبشو گذاشت رو لبم و یه مک محکم زد. یک روز بعد از درس خوندن با آیشا توی کتابخونه تصمیم گرفتیم واسه یه کم استراحت به کافی شاپ بریم. خیلی لذت داشت،دوست داشتم بازم بکنمش ولی نمیتونستم،بلند شدیم و رفتیم لباس پوشیدیم…. اولین سکس من حدودا مربوط میشه به چهار ماهه پیش. من بدون قصد خاصی پیشنهاد رفتن به آپارتمان خودم رو دادم تا زمانی که بارون تموم بشه و اون هم چون گزینه ای نداشت و از دوستیمون هم زمان زیادی میگذشت و بهم اعتماد داشت قبول کرد. برش گردوندم و یکم کرم که روی میز تلوزیون گذاشته بودم به کیرم مالیدمو گذاشتم رو سوراخ کونش. سرشو اوورد پایین و از رو شورت یه گاز کوچولو گرفت سر کیرم از شورت بیرون زده بود سرشو تو دهنش کردو شروع به خوردن کرد ای چه حالی میداد از یه طرف من داشتم با کسش ور میرفتم که احساس کردم دارم ارضا مشم سرشو کشیدم بیرون و ابم ریخت رو صورتش گفت این چه کاری بود که کردی. به هر حال به اتاق برگشتم و سعیم این بود که اون متوجه نشه. اونروزو هرجور بود به شب رسوندم ، ساعت نزدیک نه شب بود که رفتم پشت بوم بخوابم که بازم همون نگاه رو دیدم البته اینبار فقط تصویر نبود بلکه صدا هم داشت ولی خوب صداش نمیومد ، بازم محل ندادم و رفتم بالا تا بخوابم ، داشت چشمام گرم میشد که یه دفعه احساس کردم یکی پشت سرمه و داره بهم دست میزنه اول گفتم شاید خواب میبینم ولی خواب نبود چشمامو باز کردمو برگشتم ، جاتون خالی یه جیغ بنفش کشیدم گربه که نبود ببر بنگال بود نمیدونم این دیگه از کجا پیدا شده بود سرتونو درد نیارم کل همسایه ها ریختن بالا ببینن چی شده منم دیدم ضایع میشه بگم گربه بود گفتم کابوسای جنگ بوده اونا هم رفتن. شروع کردم به لیسیدن نوک سینه هاش و هر چندتا لیس که میزدم یکبار هم آروم گازش میگرفتم. سویی شرت تنش بود و خیس شدی بود. خب یکم از بدنم بگم این که قدم 172 و وزنم 70. گذشته های که هرچه بیشتر از ان میگذردکهنه تر و عتیقه تر می شوند دیگر کسی به یادت نیست دیگر در خاطر ه ها مانند گذشتهای خیلی دور حک شده ای دیگر دوستهای به ظاهرت هم خسته شده اند و چهرهای واقعیشان را نشا داده اند. کیرمو که حسابی شق کرده بود و داشت منفجر میشد تو دستش گرفته بود و باهاش بازی میکرد. ی روز اومد پشت پیشخوان کنار من و گفت یه اسپرسو بده. خودم رو به تنش چسبوندم و لبهامو رو گردنش گذاشتم و ذره ذره بوسیدم … از گردنش به سمت گوشش بالا اومدم و اونم در پاسخ دستش رو سر شونه من گذاشته بود و فشار میداد. توی حال نشست و من رفتم که چایی » نوعی چایی هندی با شیر گرم» درست کنم. بین پاهاش اومدم و با سر کیرم روی خط کسش میکشیدم … با بالاتر رفتن ناله هاش من به آرومی بین پاهاش خوابیدم تا پهنای کیرم لای کسش بکشه … دستای ظریفش رو به پشت کمرم اورد و من رو روی خودش می کشید … زیر لب چیزهایی به هندی و گاهی به انگلیسی میگفت … خیسی کسش کیرم رو لزج میکرد و میتونستم با لذت بیشتری بالا و پایینش کنم … ارش خواستم به شکم بخوابه و پاهاش رو جمع کردم … کیره خیسم رو بین فاصله ی رون هاش و گردی باسنش کردم … جای تنگی بود و داشت حس خوبی بهم میداد …چند باری باسن گرد و کوچیکش رو ضربه زدم و مالیدم. اگ بخواین خاطره ی اولین کون دادنمم میذارم. این بار خواستم یک داستان کوتاه رو در مورد خودم واستون بگم البته ببخشید که خلاصش میکنم. احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد. ای چه حالی داشت منم نامردی نکردم و کترشو جبران کردم دستو گذاشتم رو سینه هاش و باهاشون بازی میکردم اونم دستشو گذاشت روو کیرم و باهاش بازی میکرد چادری که پوشیده بود دیگه دورش نبود یه تاپ پوشیده بود که نوک سینه هاش داش نشون میداد اخه زیرش سوتین نبسته بود. دوستی ما ادامه پیدا کرد تا زمان امتحان های پایان ترم توی دسامبر رسید. ریتمه رفت و برگشتو شروع کردم و هی فشار و تقه رو محکمتر میکردم. یادمه یک روز که من از اداره جیم شده بودم موضوع لو میره و رئیس در به در میفته دنبال من، دختر خانومه هم که از حالا یاقوت صداش میکنم تقريبا يه شباهتائي با اسمه واقعيش داره کلی معرفت بخرج میده و سریع رو موبایلم تماس گرفت و جریانو گفت. تو همین فکرا بودم که در گوشم گفت خاطره ازت خوشش اومده و میخواد بهت حال بده. به قول خوانواده و اصغر من همه چی تمومم. ابتدای ورودم به بنگلور رفتم و بعد از 2 روز به میسور اومدم. وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه : امام زمان! یهو دیدم سرشو برد رو سینه هامو دکممو باز کرد سینه هامو گاز میگرفت و میمکید. اما من هر لحظه تو را به یاد دارم وبرای رسیدن لحظه دیدارت لحظه شماری می کنم البته این را هم میدانم که شاید رویای بیش نباشد و همانند نامه هایم در هیاهوی نیستی گم شوند خاطرات دور و قدیمی که در کوچه پس کوچه های قلبم دفن شده اند بخیر. چون اوایل کمی مشکل زبان انگلیسی داشتم اون بهم خیلی کمک میکرد. اونقد تقه زدم که احساس کردم الانه که آبم تو کونش بیاد. واسه همین ازش پرسیدم اگه میخوای تی شرتت رو توی اتاق در بیار و یکی از بلوز های منو بپوش تا آب اون رو با دست بگیرم زود تر بخشکه. میدانم چندمین بار است که برایت نامه می نویسم ان هم نامه های که به دستت نمی رسد. یه لرزشی از روی رونهاش شروع شدو صدای جیغش با یه حالت خفه ای بلند شد و فهمیدم که ارگاسم شده. خیلی پسرخوبی بود خیلی دوسم داشت اومدخونه تااونشب حتی بهم دست نزده بود خیلی برام سخت بودتوبغل یه غریبه بخوابم لباس کامل پوشیده بودم نشستم کنارش دستموگرفت خیلی داغ بودولی من داغتربودم یه کم حرف زدیم گفت ساراخیلی دوست دارم گفتم منم همینطور بعدکم کم به هم نزدیک شدیم لبمومیبوسید صورتمو بعددستشوحلقه کرددورکمرم منوکشید توبغلش وای بوی خوبش داشت دیوونم میکرد همینطورکه لبمومیخورد لباسمودراوردفقط تاپ وشرتم تنم بود کم کم تاپمو دراورد. چند تا لب دیگه گرفتمو ولو شدم اونطرف رو زمین. همون روز بعد ساعت کاری حدودا اخرای شب زدم بیرون که گفت منم میخوام برم خونه بیا برسونمت. بعد گف میخوریش؟ و سرمو برا تایید تکون دادم. راستش اول نمیشد شناختش چون خیلی فرق کرده بود مثل یه حوری بهشتی شده بود چند باری وقتی هواپیماهای متفقین روی سرمون باقلا میریختن دو سه تا از این حوریها رو دیده بودم. به کالج نمیشد برگردیم چون ساعت 5 بود و تعطیل بود و تا کافی شاپ هم خیلی راه بود. دستم رو سمتش بردم و پهلوی کمرش رو گرفتم. یه کم مقاومت کرد اما معلوم بود که خودشم دلش میخواد. اسمم نسترنه و 20 سالمه و دانشجوی حقوقم. کم کم با من هم صمیمی شد و منم از خدا خواسته براش عشوه هم میومدم که نظرش جلب شه. سریع کیرمو کشیدم بیرون، برش گردوندم و رو سینه هاش شروع کردم جلق زدن. دیگه قدمی تا فاصله نداره فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟ کمی فکر. منم از خدا خواسته خودمو بردم سمتش و شالم هم رو شونم افتاده بود. خونه ی من چند دقیقه ای با کالج فاصله داشت. منم اه میکشیدم و کیرشو میمالیدم. نامه های که سرنوشتشان بدون اینکه به مقصد برسند مهمان بازیافت میشوند نمیدانم شاید حتی یاد و خاطره ی من در حافظه ات خط خورده باشد. بلافاصله که رسیدیم من یه حوله بهش دادم تا موهاش رو خشک کنه. راستش من از وقتی که حتی نمی دونستم سکس چیه و بچه بودم نگاهم به زندایی جونم یجوری بود همیشه دلم میخواست نگاهش کنم و هم بهش خیره بشم صورت خیلی زیبایی داشت آخه. دستم رو پشت کمرش بردم و بعد از کمی نوازش سوتینش رو باز کردم … سینه های کوچیک اما سفت و برجسته ای داشت. تمام بدنش داشت میلرزید و صدای اه و اوهش هم دیگه به جیغ زدن تبدیل شده بود. چند روزی رو با چشمک و لبخند و غیره سر کردم تا اون روز که هنوزم که هنوزه کیر بر تنم سیخ میکنه خدا قسمت کنه یه روز ظهر که از خواب بیدار شدم دیدم هیچ کس تو خونه نیست یه خورده اینور اونورو که دید زدم دیدم صغری جونم داره میاد جلو ، پرسیدم چی شده که اونم گفت یکی از همسایه ها عمرشو داده به بقیه همسایه ها و همه رفتن ئاسه کفن و دفن. بعد سکوت کرد و گفت قشنگ میخندی و منم خرکیف شدم. قبول کرد و منم اول پیشونی، بعد صورت و بعد هم گردنشو حسابی بوسیدم و رفتم سراغ لباش. خیلی دلم میخواست که بفهمم اون به سکس با من راضی هست یا نه. دیدم کسی خونه نیست با خودم گفتم : ایول دیگه دل تو دلم نبود می دونستم سه ساعت زمان داریم وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد در حیاط رو باز کردم از راه پله ها رفتیم بالا حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن سریع دو طبقه رو رفتیم بالا نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو چشمت روز بد نبینه یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته کلید توی در شکست هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد کلی براش فکر کرده بودم مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم. تو این حال یه دفعه کیرم در اومد که گفت چیکار میکنی زود باش بکن توش. به نظر بار اول نبود که لبهای کسی رو می بوسه … لبهای هم رو آروم میخوردیم تا تنمون توی سرمایی که از بارون بود گرم بشه. دستمو اروم بردم سمت کیرش و از رو شلوار میمالیدم و لباشو میخوردم اونم دستشو کرد زیر سوتینمو ممو میمالید. بعد از یک کم حرف زدن بهش گفتم میخوام بابت کار اون روزت ازت تشکر کنم و ببوسمت گفت اه ه ه زرنگی. نگاهمو انداختم پایین و مثل بچه آدم بلند شدم و از خونه زدم بیرون چون اصلا حوس دردسر نداشتم ، توی کوچه ها که میرفتم چند تا دختری هم بهم شماره دادن که نگرفتم راستش تعریف از خود نباشه ولی من قدم خیلی بلنده و چون توی سربازی مثل خر ازمون کار مکشیدن بدن خیلی ورزیده ای هم دارم ، اونوقتا هم برنزه تازه مد شده بود و منم که همش زیر آفتاب کشیک داده بودم و حسابی هم برنزه شده بودم. من خیلی حشرم زیاده و در اصل خدا خدا میکردم که دستشو بگیرم بذارم رو کسم و کیرشو بگیرم. الان دیگه حرفه ای تر شده و برام ساک میزنه و هر كار ميخوام برام ميكنه. ی روز ک نشسته بودم بیکار یکی از دوستای صاحب کافه اومد تو و از همون اول از چهره و تیپش خوشم اومد. تو چشمم زل میزد و فوت میکرد که دستش اومد رو صورتمو و منم خودمو هول دادم یکم سمتش و افتادیم به لب خوری. سلام من اولین بارمه اینجا دارم مینویسم. هر چند واقعاً هنوز هم گائیدنش برام تازگی داره و هیچ وقت کهنه نمیشه. دیگه چیری نمونده بود … کیرم رو بیرون کشیدم و آبش رو روی کمرش خالی کردم تا نزدیکی گردنش می پاشید …. به سینه هاش نرسیده بودم که خودش یه کم کمرشو بلند کردو بلوزشو کامل در آورد. پاهای کشیده و لاغری داشت … پاهاش رو از هم باز کردم و بین پاهاش خوابیدم … به آرومی از پایین ساقش میلیسیدم تا بین رون های پاهاش … پوستش با خیسی زبون من مثل شکلات شده بود و برق میزد … شورت سفیدی پوشیده بود که از پشت کمی از گردی باسنش رو می پوشوند…. من سریع تی شرت و شلوارمو درآوردمو به اونم کمک کردم شلوارشو کامل در بیاره دوباره با کسش بازی کردم و شرتشو زدم کنار و با زبونم آروم از کنار کسش شروع کردم به لیسیدن یواش یواش رفتم سراغ چوچولش ، حسابی دیونه شده بود آه و اوهش دیگه در اومده بود و آرومی نداشت و سرمو فشار میداد لای پاش زبونمو لوله میکردم و می فرستادم داخل کس داغش، گرماش تا روی پیشونیم اثر میذاشت. من نمیشد دست از نگاه کردنش بردارم. و از زیر بلوزش دستمو بردم پشتش و کرستشو باز کردم تو همون لحظه لباشو ول کردمو از گردنش شروع کردم به خوردن رو به پائین. زبونم رو رو شکمش میکشیدم … با یک دست دکمه های شلوارش رو باز کردم و به کمکش اون رو از پاهاش در اوردم. امام زمان همیشه و همیشه ما را به یاد داره حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه. اونروز نهارو همونجا با هم خوردیم و تا بعد از ظهر که باید میرفت خونه دو سه بار دیگه هم حال کردیم. به هیچ صراطی مستقیم نبود، دوباره کرم زدمو گذاشتم رو سوراخش اینبار با یکم فشار بیشتر سر کیرم رفت تو کونش یه حرکتی کرد که فکر کردم کونش میخواد پاره بشه محکم گرفتمشو چند لحظه تو همون حالت نگهش داشتم. نه سفیده سفیدم و نه کاملا سبزه. ظاهرا تازه از سربازی برگشته بود. رنگ قهوه ای تنش زیبایی اندامش رو بیشتر میکرد. تا بعد رفتنش همش چشمم بهش بود و یواشکی میپاییدمش. خوب سرتونو به درد نیارم،قرار شد دو تایی برن حموم و دوش بگیرن،وقتی که رفتن تو حموم فرصتو غنیمت شمردم گفتم لاأقل میشه نگاشون کرد،خونه ی خالم اینا نو سازه برای همین سوراخ حموم هنوز پنجره نداشت و میشد خوب نگاشون کرد،یه پله آخر حیات بود رفتم اوردم گذاشتم کنار پنجره و یواشکی یه نگایی انداختم تازه داشتن لخت میکردن وای نمیدونید چه صحنه ای بود کیرم داشت میترکید ۴ تا پستون خوشگل جلو روم بود، اول شرتاشونو بیرون نیووردن ۴تا توپ خوشگل با سر صورتی رنگ مثل اینکه ایروبیک خوب این توپ های جنگیو پرورش داده،خاطره رفت زیر دوش و شرتشو در أورد یه کس بدون مه وشکلش انگار که تازه از کارخونه در امده صدف با شیطنت یکم بازی کرد که یهو خاطره لرزید و ارضا شد،حالا نوبت صدف جون بود که شرتشو در بیاره ولی خودش اینکارو نکرد خاطره واسش در اوورد وای کس صدف جون هم دسه کمی از خاطره نداشت فقط یکم مو داشت ولی یه خط صاف وخوشگل وسط پاش بود که قربونشون برم،خاطره شروع کرد به لب گرفتن و با دستش کسه صدفو میمالوند ارضا شدن صدف خیلی طول کشید،این دو فرشته از حموم بیرون أمدن،من رفتم گوشه حیاط سوار تاب شدم و تو فکر لحظهای خوش بودم که دیدم صدف و خاطر امدن کنارم نشستن صدف دستشو انداخت دور گردم و گفت حالا ذاق سیا ما رو میزنی…برق از کلم پرید گفتم چی؟گفت که از تو آیینه دیدیمت که داشتی نگامون میکردی واسه همین ما اون کارارو کردیم تا حشری بشی…رنگ از روم پرید گفتم الانه که به مامان بگه. چون حرفه ای نبودم خیلی زود آبم اومد و ریختم تو کون گرم فرید،افتادم روش. کوس میخاد بده فقط کلیپ سکسی دختر جنده سلام ،این صرفا ی داستانه تخیلیه،خاطره نیست،جقیای عزیزجقتونوبزنید،من امیرم ۳۸ سالمه ،یه مغازه لوازم آرایشی دارم ،یه کارگر دارم اسمش مریمه،۴۴سالشه،یه پسرسرباز داره،این مریم خانم یه گوشت تمام عیاره،خوشگل و خوش اندام وخوش صحبت و…. دلو زدم به دریا و دنبالش رفتم تو یه مادی بین چار باغو و شمس آبادی که معمولا خلوته یهو برگشت و گفت برا چی دنبال من راه افتادی? اتنظار من این بود که از لباس های من چیزی تنش کرده باشه اما با اون با همون شلوار جین کوتاه تا زانو و سوتین ایستاده بود. حدود پنج ماه بعد از استخدام من یک دختر خانم برای استخدام به شرکت ما اومد. گفتم چیه فکر کردی هربوسیدنی باید از رو هوس باشه برا خر کردنش اینو گفتم. آبم با فشار پاشید رو سینه هاش. تو همین حین انگشتمو گذاشتم تو دهنش تاحسابی خیس بخوره بعد آروم آروم انگشتمو رو سوراخ کونش بازی دادم و یه کمی فرستادم داخل. بدنش به رنگ قهوه ای روشن بود. شهر میسور شهر کوچیک اما آروم و باصفایی هست و برای اونایی که از ایران میان خوشاینده و بسیار سر سبز. دستمو هم رسوندم به کسش و با دوتا انگوشتام چوچولشو بازی میدادم. دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و لبمو چسبوندم به لباش، همین که لبامون به هم رسید شروع کرد ه خوردن لبم،خیلی حرفه ای این کار رو میکرد،راستش من اصلا تجربه ی سکس نداشتم و زیاد بلد نبودم ولی کاملا مشخص بود که فرید زیاد تمرین کرده،کلی که لبامو خورد رفت سراغ گردنم،انگار قرار بود اون منو بکنه،من که داشتم قافیه رو میباختم سریع سرم رو بردم زیر گردنش و شروع کردم به لیسیدن گردنش،دیدم دستشو گذاشته رو کیرم و داره کیرمو می ماله،کیرم رو لخت کردم و خواستم بذارم دهنش ولی قبول نکرد،منم نمیخواستم مجبورش کنم،خلاصه اون روز همون جوری گذشت و کلی باهم حال کردیم،چند بار دیگه هم این قضیه تکرار شد تا این که بعد از یه مدت یه روز که داشتیم با هم چت میکردیم به خودم جرعت دادم و گفتم:فرید میخوام بکنمت،اولش گفت:از تو این انتظار رو نداشتم سعید،گفتم:خب چه اشکالی داره،تو که قبل از من به یکی دیگه دادی،از این حرفم ناراحت شد،دیدم زیاده روی کردم ، یه کم نازشو کشیدم و قربون صدقه اش رفتم تا از دلش در بیارم ، تو همین حین بهم گفت در موردش فکر میکنم،باورم نمیشد که همچین جوابی داده،داغ کرده بودم، تا شب کلا به حرف فرید فکر میکردم و اینکه گفته بود به پیشنهاد من که سکس باهاش بود فکر میکنه،شب یه اس از فرید اومد،نوشته بود به شرطی بهت کون مدیم که کسی نفهمه؛اون قدر خوشحال شدم که توصیفش سخته،بهش قول دادم که کسی نمیفهمه؛گفتش که فقط مکان نداریم،منم که جایی رو سراغ نداشتم بهش گفتم صبر کن تا یه موقعیت گیرمون بیاد،میدونستم که کار و بار دانشگاه خواهرم کم کم داره جور میشه و همین روز هاست که پدر و مادر و خواهرم برن تبریز برای گرفتن خوابگاه و اینا؛ این موضوع رو با فرید در میون گذاشتم و اونم خیلی خوشحال شد؛ یه چند روز گذشت و دیدم شب مادرم به پدرم میگه فردا دیگه باید بریم تبریز و برای ستاره یه خوابگاهجور کنیم تا یر نشده،بابام هم قبول کرد و قرار شد فردا صبح پدر و مادر و خواهرم برن تبریز و شب هم برگردن،از خوشحالی داشتم بال در میاوردم،یه اس به فرید زدم و گفتم که مکان هم جور شد،فردا صبح بیا پیشم. توی اتاق رفت و تی شرتش رو از لای در به من داد. تا اومدیم به خونه برسیم خیلی خیس شدیم. بعد از 5دقیقه منم رفتم تو خونه. کنار یه کبابی زد کنارو شام خوردیم و نشستیم تو ماشین. تاپشو زدم بالا و شلوار لی شو یکم کشیدم پایین خودمم پیرهن و شلوارمو رو دراوردم و با شرت نشستم رو تاب کنارش. گفتم عیب نداره تو این سه ساعت وقت هست می رم کلید ساز میارم به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم وقتی انرژی مثبتش رو دیدم انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد سریع از پله ها اومدیم پایین اومدیم سر خیابون حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم سریع یه دربست دیگه گرفتم بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون یه کلید ساز پیدا کردیم گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته گفت : بریم درستش کنیم اومدیم در خونه به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ نزدم نیا اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت : اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم دردسرت ندم کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه اومدیم و قفل رو عوض کردیم همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه برو یه سری خرید کن و. زن دایی فرشته ، پُلی برای سکس فامیلی تعداد قسمت: ۳۰ قسمت ژانر: سکس محارم، گی، سکس گروهی، سکس سن بالا٬ سکس مقعدی٬ آنال سکس قسمت اول: آشنایی با شخصیت ها و رسیدن داستان به جرقه سکس واقعی با زنداییاول از خودم بگم که اسمم ارسلان و 22 سالمه و دانشجو هستم پوستم گندمی و چهره ی نسبتا جذابی دارم اما زندایی جونم فرشته یه میلف فوق العادست که 49 سالشه سایز سینه هاش 75 و قدشم تقریبا 170 و وزنشم 80 درضمن زندایی دو تا پسرداره یکی فرهاد که 27 سالشه و اون یکی هم فرزاد که همسن خودمه و 22 سالشهداییم توی یه شهر دیگه زندگی می کنن البته فاصله ی شهرهامون زیاد نیست و یکساعت راه هست همش. اون روز کلی پول از تو جیبم رفت کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم آرزوی اون س+ک+س بی سابقه موند به دلمون از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که : من حساب همه چی رو کرده بودم چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهن ی میفهمی چی میگم ، کلید آهنی توی در شکست کجای کارم بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم. یک ربعی همینطور خوردمو با کسش ور رفتم. اسپری هم که استفاده کرده بودم و حسابی کمری بودم. تو این حال دستامم بیکار نبود و تو شرتش داشت دنبال جاهای بهتر میگشت. خلاصه دورو ور ساعت 2 شب رسیدیم فاصله ی خونه مادر بزرگم تا خونه ی پسر عموم زیاد نبود من گفتم میرم خونه ی مادر بزرگم ولی زن پسر عموم اجازه نداد و گفت نمیشه بری دیر وقته شب رو اینجا بمون و صبح برو منم به زور قبول کردم و شب موندم و جا رو گذاشتن تو اتاق خواب من و دو تا پسر پسرعموهام با خواهراشون کنار هم خوابیدیم یلدا خیلی خوشگل و ناز بود هیکل پر و قشنگی داشت ولی تا اون موقع اصلا حتی فکرشم نمیکردم یه روز بخوام بهش دست بزنم اونا خیلی خسته بودن زود خوابشون برد منم خوابم برد که یهو دم دمای صبح از خواب بیدار شدم و نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم بهش دست بزنم , جای من به صورت افقی و جای علی کنارم و بعدش حسین بود و یلدا به حالت افقی من بود بعد یلدا ندا خلاصه یهو کیرم سیخ شد که میخوام بهش دست بزنم دستم از رو لباسش بردم رو سینش کمی گرففتمش ولی چیزی حس نکردم آخه چند تا لباس گرم پوشیده بود آروم رفتم سراغ کسش که دامن و شلوار استرج و بعدشم شرت پاش بود به هر زوری بود گفتم دستمو به کسش برسونم آخه بار اولم بود یهو دستشو اورد روش احساس کردم بیدار شده یا فهمیده سریع دستمو کشیدم عقب چند دقیقه بعد دوباره دستمو بردم پیش کسش و کمی با انگشتم باهاش بازی کردم چقدر نرم و گرم بود کمی که باهاش بازی کردم احساس کردم داره خیس میشه تصمیم گرفتم شلوار و شرتشو در بیارم و از کون بکنمش دامنشو دا دم بالا کش خیلی سفتی داشت به هر زحمتی بود شلوار استرج و شرتشو کشیدم پایین هوا هم که تاریک بود خیلیم میترسیدم که که مبادا کسی بیدار شه آبروم بره،وای چه کونی بود تو تاریکی سفیدیش برق میزد دیوونه شده بودم سرکیرمو خیس کردم و گذاشتم در سوراخ کونش چه حالی داد عقب جلو که کردم چون به بغل خوابیده بود رفت لای کسش منم که شهوتی گفتم بی خیال هرچی شد چون خیلی نرم بود چند تا عقب جلوش کردم آبم اومد و همون جا ریختمش بعدشم شرتو شلوارشو کشیدم بالا و رفتم سر جام خیلی بهم حال داد. دیگر قناریان هم از عشق نمی خوانند دیگر موج های دریاهم با باد ارام نمی شوند و قناریان سکوت کرده اند و موج ها خروشان شده اند. یه بنده خدایی میگفت : همه چیز رو ردیف کرده بودم برای یک س+ک+س بی سابقه بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه خونه برای س+ک+س با دوست دخترم آماده ی آماده بود حساب همه چی رو هم کرده بودم رفتم دنبال دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه خدائیش دختر پایه ایه من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور. همینجور ک میخوردمش دستشو برد تو شلوارم و شرو کرد تند تند مالیدن کسم. آره داداش من تو اون لحظه مشمول دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه قرار گرفته و دعای امام شامل حالش شده…. اما همه ی این علاقه و عشق خالص که هیچ گونه هوسی توش نبود رو فقط تا سن بلوغ توی خودم احساس می کردم. با صحنه ای که دیده بودم بی اختیار کیرم راست شده بود و هر کاری میکردم نمیتونستم افکارم رو کنترل کنم. خب بریم سراغ داستان من تو یکی از شهرای نزدیک خوده شهر اصفهان زندگی می کنم و هفته ای یه بار میرم شهر اصفهان. كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت. من یک آپارتمان جمع وجور اجاره کرده بودم و زندگی میکردم. هر کاری کردم ساک نزد اما احساس کردم وقتشه که بکنمش. سال های کنکورم بود درسخون بودم سرم تو کتابام بود و وقتای استراحتم کارم شده بود فیلم دیدن و آخرشب هم که همه خواب بودن و من مثلا بیدار بودم که درس بخونم ختم میشد به یه جق جانانه به یاد زندایی. اما داستان به اینجا ختم نشد یروز که با بچه ها ته کلاس داشتیم فیلم پورن می دیدیم دیدم قیافه و هیکل چقد شبیه زنداییمه به هزار زحمت اسم پورن استار رو پیدا کردم و شدم معتاد دائمی فیلم هاش. گفتم با خودم من که بیکارم بزار بیوفتم دنبال این تو فکرم همش تین فیلمای برازرس بود که خانم میانسالو پسر جوون می کنه جردی مثلا? سلام بچه ها نمیدونم از کجا بگم ولی باید از یه جایی شروع کرد. به خاطر اینکه توی هند مشغول تحصیل هستم مشکلی با فیلتر شدن سایت ها ندارم و از این به بعد سعی میکنم تا جایی که بشه واستون از سایت های دیگه مطالب یا عکس یا بازی های سکس که الان خیلی مد شده بزارم. اولش یکم منومن کرد اما بالاخره روز پنجشنبه سر ساعت 7:30 صبح باهاش قرار گذاشتم اون به خونوادش گفته بود میره سرکار و تو اداره هم گفت که پنجشنبه رو نمیاد و با ماشین یکی از دوستام رفتم سراغشو با هم رفتیم خونه یکی از رفیقام که با خونوادش رفته بودن مسافرت. یادم هست که می گفتن دریا باش نه لیوان چینی اب تا اگر سنگی به سویت پرتاب کردند سنگ را در خود غرق کنی و نه خود متلاطم شوی و می گفتن خود رادر قید و بند این دنیا خود را حبس نکن و ازاد باش اما من در میان دیوارهای که خود ساخته ام زندانی شده ام گفتن راهی برو که در پایانش تو در انظارمان باشی که از همه به تو مهربانتر است و تو را به عرش می برد و دیگران را رها کن. امیدوارم حال همه شما خوب باشه. نمیدونستم چیکار کنم این بود که با زبون چرب و نرمم تصمیم گرفتم یه جوری از سرم بازش کنم و شروع کردم به اراجیف بافتن که آره اگه تو هم مثل من چهار سال رو سرت بمب میریختن عاشقی یادت میرفتو من هنوز دوست دارم و دارم میرم با ننم صحبت کنم بیاد خواستگاریت و … ، خلاصه خانم خانما رو خامش کردیم و بعد از نیم ساعت لب و لوچه بازی و لاو ترکوندن راهیش کردم بره ، وقتی میرفت دیدم ای بابا چی رو دارم از دست میدم کون که نبود خدا قسمت کنه پاریس — لندن — پاریس بازم لندن ، همونجا بود که یه فکر شیطانی به مغزم خطور کرد گفتم هرجور شده باید یه دلی از عزا در بیارم. به هر حال اون جذب شد و از قضا شد منشی قسمتی که من بیشتر با اون سرو کار دارم، تا چند وقت مثل جنتلمن ها و آدمهای حسابی باهاش برخورد میکردم و فقط تا میتونستم حرفهائی میزدم که بیشتر باهام راحت باشه، اونم که ادعای کلاسش میشد هی از روابط دخترو پسر و اینجور چیزا میگفت. بدنش از بالا تا پایین حتی یک موی زاید نداشت … کسش مثل یک خط باریک بود … با انگشت بازیش میدادم و وقتی بازش میکردم توش مثل آتیش قرمز بود … از آب کسش انگشتم خیس خیس بود … وقتی دیدم توی هواست شلوارم و شرتم رو در اوردم …. یه روز که دوستام دنبالم نیومدن تو اتوبوس نشسته بودم و سعی می کردم زنای اونور اتوبوس رو بچرم یکیشون خیلی چیز خوبی بود مو بلوند و سن حدود XL سال و به قول دوستام میلف برازرس? شب خوابم نمیبرد،همش فکر فرداش بودم که چه جوری فرید رو بکنم،آخرش هم اون شب خواب فرید رو دیدم… صبح که بیدار شدم دیدم پدرو مادرو خواهرم رفتن و برای من یه یاد داشت گذاشتن که کارشون ممکنه تا شب طول بکشه،یه اس دیگه به فرید دادم و بهش گفتم پاشو بیا،گفت هنوز صبحونه هم نخورده،خلاصه قرار شد ساعت 10 صح بیاد پیشم،منم از فرصت استفاده کردم و رفتم حموم و یه صفایی به خودم دادم،دل تو دلم نبود،والین تجربه ی سکس با کسی که خیلی دوستش داشتم…ساعت 10:25 بود که زنگ در به صدا در اومد،مثل برق پریدم در رو باز کردم،استیل ورزشکارانه ی فرید از همیشه سکسی تر به نظر می اومد،یه عینک آفتابی زده بود با یه تیشرت قرمز و یه شلوار جین تنگ،بوی ادکلنش تا هفت تا کوچه اون ور تر میرفت،اومد تو،همین که پاش به پذیرایی باز شد رفتم و چسبیدم بهش،لبامو گذاشتم رو لباش،بد جور جفتمون حشری شده بودیم،رفتم سراغ گردن نازش،باور کنید لذتی که توی لیسیدن گردن فرید بود رو تاحالا تجربه نکرده بودم، هر بار که زبونم رو از پایین گردنش تا لاله ی گوشش میکشیدم یه آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه بلند میکشید و منو بیشتر دیوونه میکرد،کم کم شروع کرد به مالیدن کیرم،داشتم گردنشو میخوردم و لذت می بردم که بهم گفت نکنه تا صبح میخوای گرنمو بخوری،پس کی کونمو میکنی؟ اگه تا صبح هم گردنشو میخوردم خسته نمیشدم ولی به هر حال کار اصلی هنوز مونده بود،نمیدونستم چیکار کنم،یه نگاه به فرید انداختم و بهش فهموندم که نمیدونم چیکار کنم،از حالا دیگه فرید دست به کار شد، اولش یه بوس کوچولو از لبم گرفت و بعد پیراهنم رو خیلی آروم از تنم در آورد،بعد شلوارمو کشید پایین و از روی شرت کیرمو بوس کرد،حالا نوبت من بود که لباس های اونو در بیارم،منم مثل خودش لباس هاشو در آوردم،ولی همین که شلوارشو در آوردم آمپرم زد بالا؛ شنیده بودم که میگفت به خاطر فوتبال از موبر استفاده میکنه و یه مو هم رو تنش نیست ولی هم فکر نمیکردم به این توپی باشه،کون سفیدش انگار ماله فیلم های سوپر بود، بی اختیار یه ماچ آبدار از کونش گرفتم؛بلند شدم و بردمش توی اتاق پدرو مادرم که یه تخت دو نفره داشت، وری تخت خوابوندمش و کیلی از هم بوس گرفتیم…حالا دیگه نوبت کردن کون بود،به پشت خوابوندمش و سر کیرمو با دست گذاشتم رو سوراخ کونش،یه هل که دادم سر کیرم رفت تو ولی فرید یه دادی کشید که معلوم بود خیلی درد داشت، گفت چیکار داری میکنی یواش تر،گفتم خب کیرم کلفته چیکارش کنم؟ گفت خب اول با انگشت بکن توش، همون کاری رو کردم که خودش میگفت،کم کم با انگشت سوراخشو گشاد کردم،حالا دیگه نوبت کیرم بود که بیشتر کونشو جر بده،اینبار کیرم راحت تر رفت تو کونش و اونم کم تر درد کشید. با سلام به دوستان ، این یه داستان کاملا واقعیه و مطمئنم که بعد از خوندنش خودتونم به واقعی بودنش پی میبرید. وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم بهش گفتم : گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه. شرت صورتیشو کشیدم پایین و با دستم با کسش ور رفتم و همینطور لب میگرفتم بعد از چند دقیقه با کیرم باکسش ور رفتم از اول خط کوسش تا اخرش کشیدم که یهو ابش ریخت رو کیرم اجب داغ بود برش گردوندم و لاپایی زدم که خیلی حال میداد برای بار دوم ابم اومد افتادم رووش بعد از 2دقیقه بلند شد شلوارشو بالا کشیدو چادرشو برداشتو لباسایه منو اوورد کنارمو یه لب خوشگل گرفتو رفت گفت مرسی از حالی که دادی و فت. تا اون موقع با هیچکس نشده بود رابطه جنسی داشته باشم. دانیال خیلی به فرید نزدیک شده بود و حالا کم کم داشت حسودیم میشد که فرید غیر از من یه نفر دیگه رو هم دوست داره،به هر حال بچه بودم دیگه،گذشت و بعد از یه مدت شایعه شد که دانیال فرید رو توی گیم نت کرده،من که باورم نمیشد،همش با خودم میگفتم امکان نداره،هرجا که بحث اونا میشد سعی میکردم یه جوری به همه بقبولونم که یه شایعه بشتر نیس،ولی بعد از یه مدت خودمم کم کم باورم شد که فرید به دنی همون دانیال کون داده…راستش خجالت میکشیدم که از خودش بپرسم…از این ماجرا یه سه سالی گذشت و ما شدیم اول دبیرستان، دیگه واقعا باورم شده بود که آقا فرید کونی هستش، چون بچه ها سر کلاس بهش دست میزدن و کونشو لمس میکردن اون هم در جواب فقط میخندید. من مونده بودم که چی بگم یهو بوسم کرد دستشو گذاشت رو کیرمو به خاطره گفت ماله تو شد و رفت طرف خاطره چیزی بهش گفتو رفت. بعد از اون قضیه من چند بار دیگه باهاش حال کردیم تا قبل از اینکه از اون شهر برن. از جلو که نمیشد، چون دختر بود و خودمم حوصله دردسرای بعدیشو نداشتم. ببخشید اگ زیاد و طولانی شد و خوب نبوددد. ممه هامم سایزشون 75 و از اونجایی که تپلم کون خوب و گردی هم دارم خب من 19 سالم بود که تو یه کافه کار میکردم. یک دختر با چشم و ابروهای مشکی و قد بلند و تقریبا 21 ساله. کلیپ سکس هر روز برای شما عزیزان به صورت رایگان داستان سکسی, فیلم پورن خارجی, فیلم سوپر ایرانی, فیلم سکسی دوجنسه, کلیپ سکسی دوجنس گراها و بای سکشوال ها, فیلم های سکسی هم جنسگراها ی مرد و گی و لزبین هارو اضافه میکند تا شما عزیزان بصورت کاملا رایگان از محتواهای کلیپ سکسی لذت ببرین. گذشت و گذشت تا من کنکورم رو دادم و قبول شدم شهر زندایی اینا اینقد خوشجال بودم که حد نداشت چون پیش خودم خیالاتی داشتم واسه رفتن به خونه ی دایی و ساکن شدن اونجا آخه خونشون دو طبقه بود و یک طبقش رو خالی گذاشته بودن واسه وقتی که فرهاد پسر بزرگ دایی ازدواج کرد بره اونجا زندگی کنه و فعلا خالی بود و به پدر مادرم پیشنهاد دادم برام اونجا رو اجاره کنن اما دیدم ای دل غافل که مادرجان من از پسر یکی یدونش دل بکن نیست و میخواد خونه رو بفروشه همونجا خونه بخره تا زندگی کنیم اولش خورد تو حلم و پکر شدم اما وقتی فهمیدم که دایی نزدیک خونه خودشون و برامون خونه پیدا کرده خیلی خوشحال شدم چون من و فرزاد همسن بودیم و خیلی باهم صمیمی و این یعنی رفت و اومد زیاد من به خونه دایی و دید زدن عشقم زندایی جون …. سلام دوستان این داستان رو که میخوام براتون بگم کاملا واقعیه. عجب سینه هائی داشت به بزرگی انار و به سفیدی برف. من آب اون رو با دست تا شد گرفتم و چون بیرون بارونی بود خواستم توی اتاق بندازمش. باسلام خدمت دوستای شهوانی گلم این خاطره من بر میگرده به دوران نوجونی من اسم من رضاست من تقریبا توی یک خونواده ی مذهبی به دنیا اومدم و تا قبل از دوران راهنمایی هیچ چیز از مسایل سکس خبر نداشتم تا یه روز که تمام اعضای خونواده من بیرون رفته بودن و من و یکی از داداشام به اسم محمد خونه مونده بودیم داشتم به تلویزیون نگاه میکردم که داداشم اومد جلو و گفت تا حالا دیدی که بچه چطوری به دنیا میاد منم که کنجکاو بودم دوست داشتم بفهمم چطوری پا به این دنیای بی رحم گذاشتم جواب ش دادم نه ندیددم اما دوست دارم ببینم اونم رفت یه فیلم آورد و گذاشت رو دستگاه ویدیو باشروع شدن فیلم یه زن لخت شد وبعد یه مرد باهاش ور میرفت و باهم بازی میکردن که تو همون احوال داداشم متوجه حال خراب من شد با وجودی که کیرم بزرگ نبود اما بلند شده بود و حس عجیب رو در من بیدار کرد برادرم جلوتر اومد و گفت چرا کیرت بلند شده گفتم مگه عیب داره که بلند شده گفت نه میخای یه کاری کنم حال کنی گفتم چی کنم گفت حال کنی بعد بدون معطلی منو به پشت خوابوند و کیرش که حداقل بیست سانتی میشد رو در آورد و گذاشت لای پای من تا قبل از اینکه کیرش بره تو کونم خیلی حال میداد وقتی که بهش روغن زد و میذاشت لای پای من با برخورد کیرش به کیرم و تخمام حال میکردم تا اینکه بهم گفت خودت رو شل بگیر منظورش رو نفهمیدم تا اومدم به خودم بجنبم و کونم رو شل کنم کیرش رفت تو کونم که بی اختیار داد کشیدمو گریه میکردم اما گوشش به این حرفا بدهکار نبود و شهوت تمام وجودش رو گرفته بود اونقدر تلمبه زد که من دیگه نای گریه کردن نداشتم فقط و فقط دوست داشتم زودتر تموم بشه که بعد از پنج شش دقیقه احساس کردم توی کونم پر شده از آب جوش بعد بلند شد و گفت گمشو خودت رو بشور که خیلی کونت کثیف شده وقتی رفتم دستشویی و توی توالت خودمو خالی کردم آب کیرش همراه با خون اومد بیرون اولش ترسیدم و احساس درد شدید در پشتم میکردم بعداز اینکه اومدم بیرون حال و روزم رو دید بهم گفت نترس بار اولت بود و کونتم دست نخورده بود این جور شدی گفت اگه به کسی بگی آبروت رو میبرم که خودت تقاضای این کار رو دادی الان چندین سال از اون کابوس وحشت ناک میگذره اما هنوز با برادرم حرف نمیزنمو واحساس گناه میکنم بعد از اون چند بار دیگه فرصت واسش فراهم میشد اما من به بهونه ی توالت رفتن از خونه فرارمیکردم شرمنده که کوتاه بود و بد نوستم آخه این داستان عین واقعیته نوشته. معلوم بود حشری شده تند تند میمکید و دستش رفت زیر مانتوم از رو سوتین نوک سینمو میمالید ک اهم دراومد و گفت جوونم. کیرم رو بین خط باسنش فشار دادم تا قطره های آخرش رو خالی کنم … اون روز بعد از چند ساعت به آخر رسید و هنوز خاطره ی اون برای من زندست …. صبح نسیزین حتی نگاهمم نکرد بیچاره دلم به حالش میسوخت خیلی ناراحت بود گناه داشت از اون روز به بعد دیگه ندیدمش تا سال 85 که برا عروسی داداشم اومد و کلیم رقصید بعد تو عروسی یلدا بهم گفت مبارک باشه که احساس کردم انگار منو بخشیده بعد خودشم با یه غریبه ازدواج کرد و لانم یه پسر داره. کیرشو تمیز کرد و منم دهنمو بعد ازم لب گرفت و رسوند خونه. خلاصه بعد از چند روز فرید دوباره اومد پیشم، رفتیم تو اتاق،نگاهم کاملا بهش عوض شده بود،از همون اول فهمید که یه خبرایی هست ولی به روی خودش نیاورد استاد این کار بود خیلی خوب خودشو به اون راه میزد رفتم بغلش نشستم و تلویزیون رو روشن کردم،بازی نیوکاسل و یه تیم دیگه بود، هر دو مون وانمود میکردیم که غرق تماشای بازی هستیم ولی در واقع فکرمون یه جای دیگه بود،همش تو این فکر بودم که اگه دستم رو بذارم رو کونش چی میگه؟ به هر حال من صمیمی ترین دوستش بودم و اون از من یه انتظاراتی داشت،هرچی بیشتر میگذشت شهوتم برای کردن فرید بیشتر میشد،بالاخره دل رو زدم به دریا و دستم رو گذاشتم روی ران فرید،چیزی نگفت ولی مشخص بود که انتظار این حرکت رو از من نداشت،میدونم کارم درست نبود ولی خب شهوت دیوونه ام کرده بود،کم کم به خودم جرعت دادم و بدون اینکه به صورتش نگاه کنم دستم رو روی رانش میکشدیم،کم کم شق کردم،دست راستم رو بردم پشتش و کونشو می مالیدم و با دست چپم رانشو. به علت رنگ بنفش سوتینی که پوشیده بود خیلی خوب میشد سوتینش رو دید. بدجور درگیرش شده بودم همه ی دوستام برای خودشون دوست دختر داشتن اما انگار یه حس عاشقانه هم داشتم به زندایی آخه نمی تونستم به جز تون با کس دیگه تخیل سکس کنم و به یاد کس دیگه ای جق بزنم حتی با اینکه قیافه ی خوبی داشتم هرگز به این فکر نکردم که دوست دختر داشته باشم و یجورایی این کار رو خیانت می دونستم به زنداییم. دستشو گداشت پشت سرم و برد سمت کیرش. در زدم و با شنیدن صدای آیشا داخل شدم. منم اولین بار بود میخواستم ساک بزنم و هم دلهره داشتم و هم حشری بودم و میخاستم. شورتش رو با بالا بردن پاهاش در اوردم. همزمان ک میخوردم سرو صدامم در اومده بود و هی جون جون میکرد. تا به حال دختری با پوست تیره ندیده بودم …. من از این اوضاع خیلی ناراحت بودم تا جایی که یه روز که اومده بود خونه ی ما بهش گفتم:فرید جان بسه دیگه،زشته تو که کونی نیستی،چرا میزاری بهت دست بزنن؟ اصلا میخوای خودم بزنمشون؟ جواب فرید مو به تنم سیخ کرد: اشکال نداره،کونه دیگه تموم که نمیشه،بذار اونا هم یه فیضی ببرن…باورم نمیشد،بعد از نه سال دوستی تازه داشتم فرید رو میشناختم،نمیدونستم چی بگم،راستش من بیشتر خجالت میکشیدم که صمیمی ترین دوستم کونیه. بعد نیم ساعت گفتم نکنه حامله شه دوباره دستو بردم پیش کسش و باقی مونده ی آبمو با شرتش پاک کردم کیرم مگه خجالت میکشید دوباره سیخ شد افتادم روش اینبار گفتم باید سینه هاشو بخورم سه تا لباس پوشیده بود یکی یکی بازشون کردم فکر نمیکردم همچین سینه ای داشته باشه بزرگ و گرد نرم خوردمشون کیرم داشت منفجر میشد رفتم سراغ کسش شلوارو شرتشو در اوردم کیرمو خیس کردم و زدمش لای کسش به حالت پا جفت و لب ازش میگرفتم من که اصلا بیخیال بودمو همینجور لا پایی میزدم حتی فکرشم نمیکردم که یه وقت بره تو کسش و پردش پاره شه خلاصه خیلی کیف کردم همینجور لب و لاپایی دیگه داشت حس میداد که دیدم یلدا داره از تو دلش یه صدای یواش آه آهی میاد گفتم حتما بیداره چند تا لاپایی دیگه زدم و آبمو همون جا ریختمو سریع لباساشو پوشیدم تنش رفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم داشتم از ترس سکته میکردم نکنه به کسی بگه تا یلدا از رو جاش بلندشد رفت بیرون یه نگاه کردم ببینم خونی نشده باشه که خدا دوسم داشتو هیچ اثری از خون نبود. از وقتی فهمیدم سکس چیه کم کم نگاهم رفت سمت اندام زندایی سینه هاش که همیشه سر بالا وایمیستاد و رون های تو پر و سفتش. هروقت سکس میکردیم فقط اون حال میکردومن هیچ لذتی نمیبردم وارضانمیشدم بااینکه اصغر دیرارضامیشدولی من نمیشدم بهش حس نداشتم ولذتی ازسکس با اصغر نمیبردم تنهادلیلشم این بود که دوسش نداشتم وبه زور تحملش میکردم امانمیذاشتم بفهمه چون هم خیلی دوسم داشت درهیچ زمینه ای برام کم نمیذاشت هم خیلی مهربون بود منو اصغر هم قدیم 174من سفیدم اون سبزه. یهو بیجون شدم و ابم اومد و لرزیدم. منم که دیدم اوضاع ردیفه بهش گفتم یادته قرار بود یه داستانی برات تعریف کنم حالا وقتشه ، دستشو گرفتم و بردمش توی اتاق مش باقر که رفته بود مسافرت ، میدونستم که اگرم کسی بیاد اونجا رو نگاه نمیکنه ضمنا اتاقشم دو در بود و میشد فرار کرد ، خلاصه سرتونو درد نیارم بردمش توی اتاق و شروع کردم براش داستانی که توی سربازی یکی از افسرا برام تعریف کرده بود راجع به سکسش با یکی از افسرای زن ارتش نازی بود و براش تعریف کردم راستش اونوقتا نه سایتی بود که توش داستان بخونم نه سیستمی داشتم که بتونم براش داستان و بزارم تا بخونه و خودم از لای در دیدش بزنم تا دستش بره تو شرتش و. حسم عوض شده بود لم میخواست کاش یه زن داشتم مث زندایی و باهاش سکس می کردم اصلا چرا یکی مثل زندایی؟ چرا خودش نه … خلاصه کارم شده بود رویا بافتن و سکس با زندایی و هروقت هم که می رفتیم خونشون چون دستشویی و حمومشون یکی بود میرفتم تو حموم سراغ لباس چرک و لباس زیر های زندایی رو پیدا می کردم و بوشون می کردم و باهاشون یه جق اساسی میزدم و انقد حال میداد بهم این جق که انگار خود زندایی رو کردم. عدد هارو به حروف مینویسم تا موقع خوندن با مشکلی مواجه نشین. اما من در فرعی میان راه به سوی همه بازگشتم و تو را به فراموشی سپردم. پنجم ابتدایی بودیم که پدر فرید یه گیم نت باز کرد،خودش دائم در سفر بود و یه پسری به اسم دانیال رو گذاشته بود که گیم نت رو بچرخونه،تابستون ها فرید از صبح تاشب اونجا بود،منم بعضی وقتا میرفتم پیشش. زندایی ای که حتی خبر نداشت از این همه احساس و چه بهتر که نداشت چون کارم ساخته بود آخه اون و دایی رو خیلی دوست داشتن همدیگه رو همیشه تو جمع بهم ابراز علاقه می کردن یا وقتایی که می رفتیم خونشون عشق و علاقه بینشون موج میزد. یه کم که گذشت آروم فشارو بیشتر کردم، یکم که داخل میرفت به اندازه نصفش میکشیدم بیرون تا اینکه دیدم کیرم تا ته تو کونشه. لبهام از روی گردنش روی گونه ش اومد و بعد لبهاش رو بین لبهام گرفتم. چون اولین بار بود که می خواستیم س+ک+س رو تجربه کنیم هم من و هم اون سوار ماشین شدیم دربست گرفتم رسیدیم در خونه با موبایل زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه نکنه کسی خونه باشه! براشون قهوه بردم و سلام کردم با لبخند که اونم خیلی گرم بهم دست داد و سلام کرد. سرتونودردنیارم 2سال بعدشوهرخواهرم یه وام ازبنیادمسکن گرفته بودوداشت خونه میساخت منم زیادخونشون میرفتم تایه روزکه مهندس ناظر اومده بود خونشونو نظارت کنه و قسط بعدشوبده ابجیم گفت میای بریم امروز مهندس اومده باهاش صحبت کنم که امضاکنه قسط بعدو بگیریم منم قبول کردم باهم رفتیم اصلا تا اون روز تونخ دوست پسرنبودم مهندس یه ادم 26ساله ی قدبلند چهارشونه ی سفید وخوشگل خداییش خیلی نازبودخیلی منو نگاه میکرد و لبخند میزدهمون موقع فهمیدم ازمن خوشش اومده امضا زد و وقتی میخواست بره کارتشو به من داد گفت اگه کاری داشتم باهاش تماس بگیرم مهندس رامین کریمی اصلادوس نداشتم به شوهرم خیانت کنم ولی من یه زن 16 ساله با اینکه 2 سال بود شوهرداشتم ولی تاحالا ارضانشده بودم خیلی دوس داشتم یه حال اساسی کنم تا اینکه دلوزدم به دریا و به مهندس زنگ زدم باهم دوس شدیم بعدیه مدت جریانو بهش گفتم که بزور شوهرم دادن و خلاصه بعدازچندباردیدن توماشین وخیابون یه شب قرارگذاشتیم که بیادخونه اینم بگم که محل کارشوهرم یه شهردیگه بودو ماهی یه بارمیومد مرخصی. وقتی از کالج بیرون زدیم هوا عوض شد و شروع به باریدن کرد. از این قضیه یه سالی میگذره و الان هر وقت تنها باشم به فرید میگم بیا پیشم تا یه حالی بکنیم،راستی این دفعه ی آخر که دو هفته پیش بود برام ساک هم زد. از اون اندامهای ترکه ای داشت که گائیدنشون واقعاً حال میده، رئیس قسمت ما ازم خواست که از اون تست کامپیوتر بگیرم و من هم بعد از تست گرفتن با اینکه زیاد وارد نبود اما به این امید که شاید بعداً چیزی برام بماسه تاییدش کردم. البته ناگفته نماند اونم گهگاهی قفل رو کونم میشد. گفتم بذار بخوابم ولی گوشش بدهکارنبود گفت سارانمیتونم بخوابم حداقل نخواب باهام حرف بزن منم قبول کردم خلاصه شروع کردیم حرف زدن و کم کم با نوازشاش مست شده بودم صورتمو میبوسید و موهامو نوازش میکرد کم کم شروع کردیم لب گرفتن وخلاصه روم درازکشیدو بعدازکلی دردواخ واوخ من پردمو زد وارضاشدولی من هیچ حسی بهش نداشتم. الان حدود سه ساله که تو یک شرکت تو جنوب كشور کار میکنم و خاطره ای که میخوام بنویسم تو همین شرکت اتفاق افتاد. خم شدم و نوک برجسته ی سینه ش رو بین لبهام گرفتم و شروع به خوردنش کردم … وقتی به اندازه ای سینه هاش رو خوردم که از خودش بی خود شد دستش رو گرفتم و سمت تختم بردم. ببخشیداگه طولانی یابدبود واسه خودم خیلی شیرینه چون بهترین خاطره ی زندگیم و سکسمه. من مدت زیادی هست که به این سایت سر میزنم و مطالب خوب و بدش رو میخونم. من تا حالا داستان ننوشتم پس اگه مشکلی داشت به خوبی خودتون ببخشین و کمکم کنین اصلاحشون کنم. وستمو کردم تو شورتش و گفتم وای. سرعتم رو زیاد کردم و هر بار که بالا میرفتم وزنم رو روی تنش مینداختم … صدای ناله های منم در اومده بود و هر دو در اوج شهوت بودیم … از سرد شدنش متوجه شدم که ارضا شده … من هم برای ارضا کردن خودم روی اون خم شدم و از پشت گردنش رو میلیسیدم و باسنش رو میمالیدم …. تو بیا و دریایم کن تو بیا و ازادم کن و تو بیا و راهنمای راه بی پایانم باش. من سال 2008 بود که برای گرفتن لیسانس به هند اومدم. از اون روز دیگه نظرم در مورد فرید عوض شد، حتی میخواستم دوستی مون رو به هم بزنم،ولی نمیدونم چه طور شد که به سرم زد فرید رو بکنم! بارون های اینجا هم اصلا قابل مقایسه با ایران خودمون نیست. طعم واقعیه سکس روبرای اولین بارچشیدم رامین لبمو میبوسیدوقربون صدقم میرفت توبغل هم تاصبح خوابیدیم صبح رامین رفتو ازاون شب به بعد مرتب باهم سکس میکنیم وکاملامنوارضامیکنه الان 5 ساله ماباهم دوستیم و عاشق هم شدیم رامین با اینکه 31 سالشه ولی ازدواج نکرده منتظرمن از شوهرم جداشم منم هرکاری کردم نتونستم طلاق بگیرم چون یه پسرنازوتپل دارم داداشام اجازه نمیدن. ی ذره لیس زدم و سرشو مکیدم بعد کم کم فشار داد سرمو که بکنم دهنم. اسمم محسنه 17سالمه دختر داییم اسمش صدفه و اونم17سالشه و خاطره دوسته صدف 16سالش بود،از 1سال پیش من خیلی تو کف دختر داییم بودم و همشه شبا خوابشو میدیدم،راستش اونم میدونست که من دارم همشه بدنشو نگا میکنم،تا یه رو که خونه خالم بودیم و همه فکو فامیل اونجا بودن،صدف دختر داییم با دوستش که اسمش خاطره بود از کلاس ایروبیک امده بودن خونه خالم راستی خونه ی خالم خیلی بزرگه ،دوستام از قبل بهم گفته بودن که خاطره دختری پایس و اهل همه کاریه. گفت حالا نوبت تو که ارضام کنی گفتم الان ارضا شدی دوباره میخوای ارضا بشی گفت تو کارتو بکن. داستان از اینجا شروع شد که من توی کالجی که بودم با یک دختر هندی دوست شدم. سلام من سعید هستم،این خاطره ی سکس من با دوست عزیزمه،اگه شما هم از اون کسانی هستید که گی دوست ندارید این خاطره رو نخونید… یه دوستی دارم به اسم فرید،از اول ابتدایی با هم دوست شدیم و الان برای هم جون میدیم،خیلی دوستش داشتم و الان چند برابر بیشتر دوسش دارم. وقتی برگشتم دیدم که سویی شرتش رو در اورده و تی شرت سفیدش به علت کمی خیس شدن روی تنش چسبیده. سینه های کمی کوچیک و گردن کمی کشیده …. سلام من مسیحم یه مرده XVII ساله که تو اصفهان زندگی می کنم چون میدونم زیر داستان می نوسید جقی یا جلقی و اینا از قبل بگم که آره من جقیم ولی این داستان حاصل تخیلات سکسی احمقانه نیست واقعیته. اولش یه کم خودمو سرزنش کردم و با خودم میگفتم که این رسم رفاقت نیست و آدم که دوست خودشو نمیکنه، ولی کم کم شیطون رفت تو جلدم و خودمو قانع کردم که با فرید حال کنم،البته هنوز نظرش رو نمیدونستم. هرچی گریه کردم وگفتم که اینو نمیخوام فایده نداشت مادرم حرف اولو تو خوانواده میزدخلاصه ما نزدیک2سال عقدبودیم تو مدتی که عقدبودیم چندبارخواستم ازش جداشم ولی با مخالفت شدید خوانواده روبروشدم و بیخیال شدم و تن به ازدواج دادم 14سالم بودیه جشن مفصل گرفتیم و رفتیم خونه ی خودمون شب عروسی خیلی خسته بودم به اصغر گفتم من خسته ام بذار واسه فردا اونم قبول کرد با کمک اصغر وخواهرم لباسمو دراوردم و ارایشمو شستم و خوابیدم ساعت 5بودکه از بس اصغر بوس ونوازشم کرد ازخواب بیدارشدم اینم بگم که اصغر دیوانه وار دوسم داشت و با اینکه تومدت 2سال عقدمون حتی 1روزخوش باهم نداشتیم بازم باهام مونده بود و ازم جدا نشده بود. پاشدم گفتم لباسامونو در بیاریم. با دست از روی اون با کسش کمی بازی کردم … میدیدم که داره رو تختی رو چنگ میزنه …. حتی تو خوابم هم همچین سینه هائی ندیده بودم سفت مثل سیب. ما یعنی منو خونوادم دوستای خونوادگیه زیادی داریم یکیشونم از همکارای Posted by Posted in. داستان بر میگرده به عید سال 78 که من 15 سال داشتم و الان 27 سالمه،عید که می شد من واسه تعتیلات میرفتم خونه ی مادر بزرگم و تا آخر تعطیلات میموندم اونجا،یه شب قبل از اینکه برم،رفتم عروسی یکی از فامیل تو شهر خودمون اصفهان مستعار و بقیه ی فامیلامون از شاهین شهر مستعار اومده بودن عروسی و شب میخواستن بر گردن بابام گفت که تو هم با اونا برو شاهین شهر گفتم باشه دیگه میمونم تا آخر تعتیلات خلاصه من و دو تا از پسر پسرعموهام علی بزرگه و حسین کوچیکه که تقریتا هم سن بودیم با دو تا از خواهراش یلدا و ندا که از من کوچکتر بودن اون موقع 13 و 9 ساله بودن، پشت یه تویوتا 2 کابین جگری سوار شدیم که بریم آخه تعدادمون زیاد بود مجبور شدیم بریم عقب. کشید عقب گفتم رامین چی شد گفت وای ساراچقدبدنت نازوسفیدو لطیفه بااین حرفش دیوونه شدم حشرم زدبالا خوابوندم روزمین لباساشودراوردشروع کردبه خوردن بدنم ازلبم گردنم سینه هامو ازروسوتین میخورد کم کم بادندونش سوتینموزدبالا سینه هامو با حرص مک میزد بعدش شکممو لیس زددستشوازروشرت یه کم کشیدبه کسم گفت خیس کردی ازروشرت کسمویه گازکوچولوگرفت وشرتمودراورد شروع کردبه خوردن ولیسیدن کسم وای چه حالی داشت توفضابودم اولین باربود اخه اصغر کسمو لیس نمیزدسرشوفشارمیدادم روکسم ازپایین تابالای کسمولیس میزد رونمو میک میزد وباسنمومیخورداینقدکسموخورد تابرای اولین بارارضاشدم وای ی ی ی ی خداچه حالی داشت تاحالا اینقدلذت نبرده بودم بلندشدگفت کیرمومیخوری مسته مست بودم بااینکه بدم میومدتواون حالت هیچی حالیم نبود یه کم خوردمش دیگه طاقت نداشتم گفتم توروخدا رامین جرم بده منوبکن ساراتوبکن بااب دهنم کیرشوخیس کردم اومدروم پاهاموبازکرد کیرشوگذاشت دم کسم یه کم باکیرش کشیدروش جوووووونم رامینم جرررررم بده کسمو بکن بعدیه دفعه کیرشومحکم کردتوکسم یه جیغ کشیدم گفت جووووونم بااین کارش خیلی حال کردم پاهاموگذاشت روشونش محکم تلنبه میزد داشتم ازحال میرفتم سارا عاشقتم دوست دارم رامینت داره کستوجرمیده صدامون کل خونه روبرداشته بود هردومون خیلی حال میکردیم بعداز10ماین به شکم خوابیدم باسنمودادبالاازعقب گذاشت تو کسم محکم تلنبه میزد برای بار2ارضاشدم دیگه حالی برام نمونده بود رامینم بعدازچن ماین ارضاشدوابشوریخت روکمرم. همه ی نقشه هام نقس بر آب شد و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده. خلاصه بعد از چند روز ازش خواستم که بیرون ببینمش. اما این اواخر احساس کردم تو شرکت دارم ضایع میشم و تصمیم گرفتم تو همین چند روز آینده این مسئله رو بهش بگم و ارتباطم رو باهاش محدودتر کنم. من اسمم غلامه و الان دقیقا یادم نیست چند سالمه ولی اینو بگم که خیلی سال دارم ، این ماجرا بر میگرده به سالهای بعد جنگ جهانی دوم که تازه خدمت زیر پرچمم تموم شده بود و برگشته بودم به شهرمون ، هنوز یک هفته نگذشته بود که دوستان قدیمی از اومدنم با خبر شدن و حمل بر خودستایی نباشه چون بچه خیلی باحال و لوتی صفتی بودم همشون ریختن دور و برم تا براشون از سالهای سربازی و کارهایی که باعث شده بود به جای دوسال ، چهار سال خدمت کنم رو براشون تعریف کنم منم چند روزی رو سرگرم تعریف بودم ، خلاصه جمع دوستان و فامیلا و همسایه ها جمع بود و منم سرگرم بودم ، بعد چند روز که سرم خلوت شده بود و توی حیاط نشسته بودم اینم بگم که ما توی یه خونه قدیمی زندگی میکردیم که هر اتاقش دست یه خانواده بود و داشتم به کفترام دون میدادم یه دفعه یه نگاه آشنا منو به خودش جذب کرد ، خوب که دقت کردم دیدم بله صغری دختر کوچیکه ی کوکب خانم خودمونه که یادم میاد قبل از سربازی دو سه باری بهش چشمک زده بودمو و اونم با خنده جوابمو داده بود. اونم یکم بعدش ابش اومد تو دهنم.。

。 。 。 。 。
89